|
نجوای بیقرار سایهٔ خود از سر من برمدار بیقرارم بیقرارم بیقرار؛ دلنوشتههای بخشعلی قنبری
| ||
|
مسپار مرا به اغیار روزی مولانا در کمال تواضع به دیدار شاگرد یگانه اش رفت؛ شاگردی که چون به پای سخنرانی و شعرخوانی مولانا حاضر می شد مولانا ذوق دو چندانی می یافت و بقیه هم حضور او را در نحوه بیان و گفتا مولانا درک می کردند و نیک متوجه می شدند که این حضور حسام الدین در مجلس است که این همه جلال الدین را شوریده می می سازد. البته اغلب اوقات حسام الدین با دفتر و دستکی که داشت زودتر از بقیه در سر کلاس و شعرخوانی مولانا حاضر می شد و هیچ وقت نشد که همه مطالب مولانا را یادداشت نکند و همین ها بعد شدند مثنوی مولانا! باری مولانا که استاد حسام الدین بود برای خود سه تخلص را برگزیده بود که مهم ترین آنها خاموش بود که این تخلص را به احترام نام شمس تبریزی کم تر به کار می برد. البته این واژه بعدها از حالت تخلص مولانا خارج شده بدل می شود به وجود مولانا؛ زیرا این کلمه را در جاهایی به کار می برد که از همراهان سست عناصر دلش گرفته و در تهایت به خموشی پناهنده می شود و بارها اعلام می کند تنها درک کننده وجودم حسام الدین است و هماره دل نگران این بود که اگر حسام الدین از او دور شود و لو در اندک زمان چه خواهدشد. البته در مواردی حسام الدین به این نکته ظریف توجه نمی کرد و بارها دانسته یا ندانسته بر زبانش می راند که «به جایم دیگران هم توانند آنچه من می کنم نیز بکنند»!! مولانا هیچ وقت از حسام الدین ناراحت نمی شد جز در این موارد که البته دلیل آن این بود که حسام الدین به خود از چشم خود می نگریست و در مواردی هم به جایگاه خود نزد مولانا یا آگاه نبود و یا اظهرا بی توجهی می کرد و بعضی وقت ها هم به مولانا می گفت بخشی از کار را از من بخواه و مابقی را از دیگران!! در این مورد هم مولانا سخت دل آزرده می شد و البته مولانا بعضی وقت ها این ناراحتی را بیان می کرد اما هرگز نتوانست ناراحتی بی نظیر درونی اش را به حسام الدین بازگو کند و چون به منزل برمی گشت دو دست خویش را به درگاه خدا بلند می کرد و با او در میان می گذاشت و گاه زارزار گریه می کرد. شگفت آورتر اینکه مولانا بارها به حسام الدین گفته بود که اکر مرا به اغیار سپاری بیمار می شوم و البته شده بود و حسام الدین هم باخبر بود و ... در مواردی هم افرادی را برای انجام برخی امور مخصوص به معرفی هم کرده بود و می گفت: «با آنان نیز کار کن و برایشان شعر بخوان اگر دیدی جواب داد ادامه ده»!!! اینها مولانا را سخت می آزرد و مولوی تاب نمی آورد و بارها شده بود که به رغم جایگاه استادی که به حسام الدین داشت به سبب همین سخنان گریه ها کردی و هق هق اش سر به آسمان می کشید و گاه هم دامن حسام الدین را به این اشک ها تر می کرد!! و ... دل حسام الدین .... باری در این دیدار مولانا بخشی از دردها و رنج های درونش را با حسام الدین در میان گذاشت و با این چکامه ناله ها کرد که: مرا مسپار به اغیار ای همهی هستی من!1 مرا مسپار به اغیار ای دل و حان اصل من! نقل است که این ها را نوشت و به پیکی داد تا به دست حسام الدین رسد تا این پیام را به او بدهد که من توان تقسیم حسام را ندارم و نمی توانم به حای او غیری گزینم حتا به اندازه یک نگاه! البته مولانا بارها هم درذهن و هم در عمل اراده کرده بود که فرمان دوست را به جای آورد اما هر بار هم نتیجه عکی اخذ کرده بود و نمی دانست به چه زبانی این را به حسام الدین برساند که : «من جز تو در همه جا ناآرامم و اگر به جای تو عالمی شاگردم شوند و گوش دل سپارند به بیاننم نارآرامم و بی ذوق»!! این رنج م.لانا را هم می توان در این غزل حافظ یافت که یک قرن بعد درد دل مولانا را اینگونه مویه کرد: جان بی جمال جانان میل جهان ندارد هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است دردا که این معما شرح و بیان ندارد سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد چنگ خمیده قامت میخواندت به عشرت بشنو که پند پیران هیچت اثر ندارد ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز مست است و در حق او کس این گمان ندارد گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان کان شوخ سربریده بند زبان ندارد کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد حسام بعضا نمی دانست که با دل دین مولانا چه ها کرده است از این جهت بعضا پیشنادهایی مطرح می کرد که نشان از این بی توجهی داشت و یا دست کم چنین نمی نمود. کولانا از این نظر از خدا می خواست کاری کند که حسام الدین نیک بفهمد که از آن روزی که عشقش به مولانا افتاده با او چه کرده است: به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی که سلطانی عالم را طفیل عشق میبینم اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز که غوغا میکند در سر خیال خواب دوشینم شب رحلت هم از بستر روم در قصر الله ام اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم البته گفتگوها و نوع رفتار حسام الدین ثابت کرد که مولانا این همه به سبب حساسیت فوق العاده ای که به حسام الدین داشته در ذهن خوئ مجسم ساخته بود و حسام الدین ایامی بعد به مولانا ثابت کرد که او نیز به ئحدت شخصیت آدم ها اغتقاد دارد و وجود آدمیان را به بخش های مختلف منقسم نمی کند اما برای تحقق این نظر از مولانا فرصت خواست و بعد از گذشت فرصت مناسب ثابت کرد که مطلق وجود حسام الدین از آنِ جلال الدین است همچنانکه همه وجود جلال الدین از آنِ حسام الدین است. بیقرار 24 مهر 1399 [ پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۹ ] [ 13:44 ] [ رضا بیقرار ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||