|
نجوای بیقرار سایهٔ خود از سر من برمدار بیقرارم بیقرارم بیقرار؛ دلنوشتههای بخشعلی قنبری
| ||
|
خونین دل از جفای یار نمی دانم آیا آدمیان که به قبرستان سر می زنند، فکر می کنند که این خفتگان درون این شیارهای یک وجبی روزی مثل آنان قدم می زدند، لذت می بردند، عشق می ورزیدند و بازی می کردند و ... لیک امروز به درد فراق جاودان دچار شده و در خاک آرمیده اند بی هیچ صدا و ندایی و یار و همدمی و هم نفسی؟! چرا درس نمی گیریم و در دنیا دل می شکنیم و زاری دلها سکوت می کنیم و فریاد عاشقان دیروزمان را به هیچ می گیریم و دل خود را صخره صَمّا بدل می کنیم غافل اینکه چند صباحی بیش در نیا نیستیم؟ چرا حسام الدین راد در دوران فراق دل جلال الدین را این همه آزرد و دم بر نیاورد؟ بگذارید راحت بگویم دنیا خود به اندازه کافی رنج دارد و رنج آور است و ما آدمیان بی دلیل و بی جهت بر این رنج ها نیفزاییم. پس ای عزیزی که سالیانی است که جلال الدین وجودت را رنحانده ای بیا و باز گرد که جلال الدین ها نزار گشته اند سپیدموی و حسام الدین ها باید که معرفت به خرج دهند و فراق ها را به وصال بدل سازند و روی زخم ها مرهم نهند! ... و اینک زمانه مرهم نهادن توست ای حسام الدین غایب از نظرها! بیا و منتظرت را بیش از این در آزار مپسند که دیدارت برای او روح افزا و جان بخش است! دریغ مورز که زمان تنگ است و مرگ در راه! اینک اندوه سترگ جلال الدین ات را از زبان حافظ مویه کن تا نرم دل سنگ و سنگینت! همه منتظرانیم! ز گریه مَردُمِ چشمم نشسته در خون است به یادِ لعلِ تو و چشمِ مستِ میگونت ز مشرقِ سرِ کو آفتابِ طلعتِ تو حکایتِ لبِ شیرین، کلام فرهاد است دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است ز دورِ باده به جان، راحتی رسان ساقی از آن دمی که ز چشمم برفت رودِ عزیز چگونه شاد شود اندرونِ غمگینم؟ ز بیخودی طلبِ یار میکند حافظ بیقرار 26 بهمن 1404 [ یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 21:5 ] [ رضا بیقرار ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||