|
نجوای بیقرار سایهٔ خود از سر من برمدار بیقرارم بیقرارم بیقرار؛ دلنوشتههای بخشعلی قنبری
| ||
|
پرش از سیکل به فوق لیسانس، اثر بی بدیل عشق در تاریخ معاصر آورده اند که معلم به خواستگاری خانمی رفت و چون او را بدید دختر خانم یک دل نه که صد عاشق این معلم بگشتی. معلم به وی بگفتا که به من فرصتی ده تا درباره ازدواج با تو نیک بیندیشم! بعد از مدتی دوباره سر قرار آمد و شرط گذاشت که چون تو نمی توانی صاحب فرزند شوی من بناچار باید با یک نفر دیگر ازدواج کنم تا برایم فرزند بیاورد و تو همسر دومم باشی! انتظار دارید جوابش چه باشد؟ آیا خانمی با جمالات فراوان می تواند در ابتدای زندگی مشترکش رقیبی بپذیرد؟ اما مورخان نوشته اند که هیچ تردید نکرد و بی درنگ گفت با همه وجودم می پذیرم مهم این است که تو را دارم و به خاطر وجودت چونان شمع می سوزم و بر این سوختن هم می بالم و افتخار می کنم. بعد سؤالی از معلم کرد که چه کنم که باورت شود که با همه وجودم دوستت دارم؟ معلم در جواب این پرسش را مطرح کرد که مدرک تحصیلی ات چیست؟ خانم محترم در جواب گفت: سیکل! معلم در جواب گفت به نظرت من که فوق لیسانس دارم آیا زیبنده است که با شمایی که تنها سیکل دارید و بچه دار هم نمی شوید، ازدواج کنم؟ خانم محترم در جواب گفت می خواهید چه مدرکی داشته باشم؟ معلم گفت دست کم لیسانس! خانم در جواب گفت شما مرا بپذیرید من بالاتر از آن را هم کسب می کنم! معلم گفت: الوعده وفا"! پس من می روم هر وقت لیسانس گرفتی با هم ازدواج می کنیم! معلم راه خود را گرفت و رفت و آن خانم محترم را در آتش عشق سوزانش رها کرد و راه خود در پیش گرفت. چند سالی از این ماجرا گذشت تا اینکه آن معلم در دانشگاهی تدریس می کرد وقتی اسامی را برای حضور و غیاب می خواند به اسمی برحورد که کمی برایش آشنا می نمود اما البته پسوندی اضافه داشت و معلم فکر کرد که تنها شباهت اسمی است و بی تأمل از این قضیه گذشت و کلاس را به پایان رساند. همین که از کلاس خارج شد و همه بچه ها پراکنده شدند همین خانمی که نامش کمی برای معلم آشنا می نمود خود را به معلم رساند و گفت مرا به خاطر داری؟ معلم که اندکی دقت کرد به یاد آورد که این همان خانمی است که چند سال پش برای خواستگاری اش رفته بود و او عشق این معلم را در دل نگه داشته بود. خانم محترم بی درنگ گفت: «من آمدم و آماده ام! الوعده وفا!!». و معلم ماند که چه گوید وعده ای داده بود به یادش افتاد و قولی که از این خانم محترم اخذ کرده بود هم به یادش افتاد! معلم سؤال کرد که از آن زمان جند سال گذشته خانم محترم گفت سه سال! معلم سؤال کرد که مگر می شود که در طی سه سال هم دیپلم گرفت و هم دانشگاه آن هم در رشته روانشناسی قبول شد که این همه خواهان دارد؟ خانم محترم بی درنگ جواب داد که برای رسیدن به معشوق که تو باشی سر از پا نشناختم و در یک سال دو مرتبه درسی را سپری کرده ام تا بتوانم به تو برسم و اکنون رسیده ام و اینک نوبت عمل به وعده تو است! ... و معلم جوابی جز بدقولی نداشت و کل ماجرای زندگی اش را با او در میان گذاشت و این آخرین دیدار میان این دو بود که بدون وصال به پایان رسید و اکنون از این داستان سالیانی می گذرد و آن بانوی محترم فوق لسانی روانشناسی را هم اخذ کرده است و این بانوی محترم ثابت کرد که اگر پای عشق در میان باشد لیسانی و فوق لیسانس هرگز مانعی برای پیشرفت نمی توانند باشند و او ثابت که هیچ مانعی در برابر عشق نمی تواند قد علَم کند! تازه این اثر عشق انسان به انسان است بنگر که عشق انسان به خدا چه می کند. این پیامی برای همه عاشقان است که از مرکب عشقشان برای رسیدن به مقامات معنوی بهره بگیرند. فراموش نکنید که این داستان عین واقعیتی بود که رخ داده است و نویسنده در پدید آمدن آن هیچ چیزی اضافه نکرده و البته که خیلی چیزها را ننوشته است. بیقرار 7 آذر 1404 قایم شهر برچسبها: عشق [ جمعه هفتم آذر ۱۴۰۴ ] [ 22:44 ] [ رضا بیقرار ]
دیدار با حسام در رؤیا اکنون بیشتر از دو سال است که حسام در خاموشی قهر با جلال الدین بسر می برد و در این مدت جلال نه حسام را دیده و نه صدای او را شنیده است و از این جهت روزگارش در فراق حسام الدین در جهنم سپری می شود. اما هیچ حادثه ای سر سوزنی از مهر جلال به حسام را نکاسته بلکه اگر بگوییم که با گذشت زمان بر شدت محبت جلال به حسام الدین افزوده می شد مبالغه نکرده ایم که اسناد تاریخی هم این را ثابت کرده اند. اما چنانکه اشارت رفت جلال هر از گاهی حسام نازش را در خواب می بیند و به نوازش او در رؤیا می پردازد. نقل است که جلال در آخرین رؤیایش حسام الدین را در خواب می بیند و توفیق دیدار وی را می یابد و البته حسام هم او را با خوشرویی زایدالوصفی جلال را پذیرا می شود و در این دیدار جلال به صراحت به حسام می گوید: «باورت شد که قهرهای بی دلیلت و دوری کردن های بی وجه تو در اراده و محبت جلال به تو نه تنها اثر بد نگذاشته بلکه هر لحظه بر عشقش به تو افزوده است؟». حسام با تمام صراحت سخن جلال را می پذیرد و می گوید اگر جز این تصور می کردم تا آخر عمر هرگز راضی و حاضر به آشتی نمی شدم! از همان ساعت حسام اعلام می کند که از الان سروردن مثنوی آغاز شد و دفاتر آن هر روز سروده شده و من با تمام وجودم به نگارش آنها مشغول خواهم شد. در همین شب رؤیایی چه محبت ها که میان حسام الدین از یک سو و جلال الدین از سوی دیگر نگذشت! حسام پاک عوض شده بود و آنقدر جلال را به گرمی پذیرفت که جلال همه غصه های دیرین و رنج آور را به یکباره از وجود بدر کرد و دور جدیدی از دیدارها و همراهی ها همکاری ها آغاز گشت. بیقرار 4/9/1404 کانالهای ارتباطی بخشعلی قنبری انتشارات نوشناخت 09221508734 http://telegram.me/bang_e_mana sapp.ir/bang_e_mana https://rubika.ir/noshenakht [ سه شنبه چهارم آذر ۱۴۰۴ ] [ 12:59 ] [ رضا بیقرار ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||