نجوای بی‌قرار
سایهٔ خود از سر من برمدار  بی‌قرارم بی‌قرارم بی‌قرار؛ دلنوشته‌های  بخشعلی قنبری 
قالب وبلاگ
چت باکس


دریغ مدار

صبا ز منزلِ جانان گذر دریغ مدار
وز او به عاشقِ بی‌دل خبر دریغ مدار

به شُکرِ آن که شِکُفتی به کامِ بخت ای گل
نسیمِ وصل ز مرغِ سحر دریغ مدار

حریفِ عشقِ تو بودم چو ماهِ نو بودی
کنون که ماهِ تمامی نظر دریغ مدار
جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است

ز اهلِ معرفت این مختصر دریغ مدار

کنون که چشمهٔ قند است لعلِ نوشینت
سخن بگوی و ز طوطی شِکَر دریغ مدار

مکارمِ تو به آفاق می‌بَرَد شاعر
از او وظیفه و زادِ سفر دریغ مدار

چو ذکرِ خیر طلب می‌کنی سخن این است
که در بهایِ سخن سیم و زر دریغ مدار

غبارِ غم بِرَوَد حال خوش شود حافظ
تو آبِ دیده از این رهگذر دریغ مدار

انتشارات نوشناخت 09221508734

http://eitaa.com/bang_e_mana

http://telegram.me/bang_e_mana

sapp.ir/bang_e_mana

https://rubika.ir/noshenakht

https://ble.ir/noshenakht


برچسب‌ها: حسام, مولانا, مهر تمام
[ چهارشنبه ششم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 22:53 ] [ رضا بیقرار ]

در آرزوی زیارت خانه خدا (بردن پدر به مکه)

دقیقاً سال 1384 بود که از تهران به روستای خودم قراجه فیض الله رفتم و در خدمت پدر عزیزم بودم که صحبت از دوستان پدر به میان آمد و پدر در لابلای سخنانش گفت که همه همسالان من به مکه رفتند ولی من نتوانستم به زیارت خانه خدا بروم. من در همان حال آهی از ته دل کشیدم ولی در دل خود تصممی گرفتم مبنی بر اینکه تا پدر را به مکه نبرم از پا نباید بنشینم. اما می دانستم که امکانات مادی و مالی در حد مطلوب نبود. از این جهت نگران بودم که نتوانم این آرزو رابر آورده سازم.

به هر حال از روستا به تهران بازگشتم و مدتی گذشت تا اینکه روزی خواهرم زنگ زد و پشت تلفن با حالت ناراحتی گفت که "حال پدر خوب نیست بیا روستا." من هم گفتم باشد همین امشب راه می افتم. در آن زمان در تهران، خیابان قیام کوچه شاهد 8 پلاک 47 می نشستیم. به هر حال ساعت 17 به سمت ترمینال غرب راه افتادم. در طی مسیر همه اش از خدا این را می خواستم که خدایا اگر اشکال ندارد به پدر عمر بده تا بتوانم او را به مکه ببرم و بعد از آن هرچه خواهی بکن من بعد از آن راضیم به رضای تو. حدود ساعت 18 و 30 دقیقه به ترمینال رسیدم. می خواستم بلیت بگیرم و راهی مرند شوم اما گفتم یک بار دیگر به پدر زنگ بزنم ببینم حالش چطور است. زنگ زدم و گوشی را برداشت و با صدای رسا گفت لازم نیست به خاطر من بیایی روستا. حالم خوب است و جای نگرانی نیست و بالاخره مرا متقاعد کرد تا از سفر منصرف شوم. به هر حال من آن روز به مرند نرفتم.

به محض اینکه برگشتم اقدام کردم به تهیه مقدمات سفر به مکه. بعد از مدتی به برادرم در مرند زنگ زدم و 840 هزار تومان به حسابش ریختم تا برای من و پدر قبض حج عمره بگیرد . یادم می آید که در اواخر سال 1384 این کار را انجام داد و بعد که پیگری کردم روزنامه اعلام کرد که ما باید با کاروان تیام پرواز واقع در خیابان سنایی به حج عمره مشرف شویم.

به هر حال سال بعد در اردیبهشت بود که زنگ زدم و پدر آمد به تهران و یکی دو جلسه هم برای دوره آشنایی با حج عمره کلاس رفتیم تا اینکه در خرداد ماه 1385 مشرف شدیم به مکه. وقتی سوار هواپیما شدیم از پدر پرسیدم که آیا باور کردی که داریم می روم مکه؟ پدر قاطعانه جواب مثبت نداد تا اینکه بعد از سه ساعت و سی دقیقه پرواز وارد مدینه شدیم و بعد ما را سوار اتوبوسی کردند که در نیمه های شب بسیار با سرعت می راند و من ترسیدم که تصادف کنیم که به زیارت خانه خدا توفیق نیابیم ولی خدا را شکر که به سلامت رسیدیم و من از پدر پرسیدم که آیا الان باورتان شده که داریم می رویم زیارت خانه خدا که با قاطعیت گفت بله راست می گویی.

خلاصه رفتیم به هتل بسیار مجلل موفنبیک درست نزدیک مسجد النبی. و بعد از چند روز رفتیم به مکه و در هتل مجلل شرایتون چسبیده به مسجد الحرام مستقر شدیم و 11 روز کل سفر من و پدر به خانه خدا طول کشید و واقعاً خوش گذشت. جای همه خالی پدر و پسری حال کردیم حسابی.

به این ترتیب آرزوی تحقق یافت و دعای من به اجابت رسید و من توانستم در برابر زحمات بی شمار پدر که برایم کشده بود سر سوزنی خدمتی کنم و اگر این کار را نمی کردم واقعاً زندگی من تلخ می شد. 5/3/1405

انتشارات نوشناخت 09221508734

http://eitaa.com/bang_e_mana

http://telegram.me/bang_e_mana

sapp.ir/bang_e_mana

https://rubika.ir/noshenakht

https://ble.ir/noshenakht


برچسب‌ها: عید, قربان, حج, پدر
[ چهارشنبه ششم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 15:21 ] [ رضا بیقرار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آغازینه

به شما عزیزان سلام می‌کنم از دل و جان؛ سلامی که با بهار آغشته شده است. سلامی از کسی که بخشی از معنای زیستنش را از حضرت مولانا اخذ کرده و با او پرورده و از چشم او به جهان نگاه کرده است و اینک سالیانی است که با او دمخور شده است. او شاعر نیست اما می‌تواند با صراحت بگوید که دورانی را در کلاس‌های مثنوی گذرانده و خود نیز توفیق داشته بیش از پنج سال به علاقمندان مثنوی‌خوانی کند و اینک نیز قلم خود را به این بزرگ اختصاص داده و ادبیاتش را در جان و دل خویش جاری ساخته است.

او البته به همه شعرا از قدیم و جدید عشق می‌ورزد اما فرصت همسفری با این همه را ندارد. از نوگرایان با سهراب بیش‌تر از دیگران نرد عشق می‌بازد ازاین‌جهت هرچند که شاعر نیست اما در دلنوشته‌هایش خود را پاک مقلد او می‌داند و اگر بتواند برای او مقلد خوبی باشد بسی مایه‌ی افتخارش خواهد بود. لذا وقتی به شعرواره‌هایش سر می‌زنید، می‌توانید بوی سهراب بزرگ را استشمام کنید. از این به بعد با شما شیفتگان عشق و ادب و هنر همراه خواهد بود تا به همراه شما دلیافته‌هایش را به شما تقدیم کند.

به امید دیدارتان رضا بیقرار
امکانات وب